محسن ناجي نصرآبادى
43
كتابشناسى فيض كاشانى ( فارسى )
قصيدهء علمالهدى و اشاره به تأليفات پدرش علماليقين كه مفخر دانشوران بود * افتاده است از نظر اعتبار فيض عين اليقين ، محجّة بيضاى دانشش * كار كسى شبيه نباشد به كار فيض يك جرعه از شراب طهورش اگر كشى * آگاه مىشوى ز دل هوشيار فيض منهاج اوست معتصمى در سلوك راه * وافى كه راست مىبردت تا ديار فيض هر نكته از براى نجاتت سفينهاىاست * غافل مباش از سخن آبدار فيض انوار حكمت از كلمات طريفهاش * پيدا چو نور دانش خورشيد سار فيض نقد اصول و حق مبين ، نخبهء علوم * پروردهء نعيم دل بى غبار فيض دامن پُر از لآلى مكنونه مىكند * صاحبدلى كه يابد جا در جوار فيض گر دست كس رسد به اصول اصيلهاش * بيند ره نجات ز يمن منار فيض شوق كمال عشق كسى را كه در سر است * اطوار فيض گو طلب از كردگار فيض آب زلال چشمهء تسنيم و سلسبيل * يك قطرهدان چكيده ز جوش بحار فيض باشد ضياى قلب و مفاتيح ، شرح صدر * حاصل براى هركس در روزگار فيض صمتش شهاب ثاقب افسردهاى بود * كز خبث نفس مىكند انكار كار فيض شرح صحيفهء دل اهل سلوك حق * معلوم مىشود ز سكون و قرار فيض با شور عشقو جنبش شوقو نشاط قرب * بر مسند كمال نشسته وقار فيض ايمان و تقوا و ورع و زهد و صبر و شكر * الفت گرفتهاند به هم در كنار فيض جود و سخا ، مروّت و انصافو رفق و عدل * از روىذوقو صدق و صفا گشته يار فيض خير و نقا ، صلاح و سداد و رشاد و رشد * مست مى ملاطفت خوشگوار فيض حلم و حيا و خلق و داد و فرح وفا * گرديده از سعادت خدمتگزار فيض راى صواب و روح محبت نجاح كار * سرشار فيض ديدهء شب زندهدار فيض اقبال فوز و فتح و ظفر ، نصرت و فلاح * آماده است بهر دل كامكار فيض اهل ذكا نمايد تسليم ، اگر كنم * روح مقدسش به وكالت نثار فيض درياست فيض و ما به مثل چون حُبابها * ما را به او مدار و به ما شد مدار فيض